منوچهر خان حكيم

215

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

به جهت خود رفته ، ضروريات عيّارى برداشته متوجّه اردوى ختائيان شد . چون به حوالى اردوى ايشان رسيد ، خود را به صورت سقّايان برآراسته ، خيكى را پر از آب كرده داروى بيهوشى در ميان آب ريخته ، بر كتف كشيد و متوجّه چارسو شد . چون به دهنهء چارسو رسيد ، عيّاران تيرك را ديد كه جرگه زده‌اند . اما تيرك پيدا نبود ، در پيش صلصال خان رفته بود كه باهم صلاحى ببينند . اما آن شب به غايت گرم بود . چون عيّاران سقا را ديدند ، بر سرش هجوم‌آوردند و يك لحظه خيك را خالى كردند و همه از آن آب خورده بيهوش شدند . سرهنگ‌زادهء نامدار در دم قفس را فرود آورده ، در ميان پردهء گليم پيچيده بر كتف كشيد و خواست كه بدر رود . از برابرش روشنايى مشعل نمودار شد و تيرك عيّار با جمعى از عيّاران رسيدند . يكى را ديدند كه كولبارى در دوش دارد و مىخواهد كه بدر رود و از كشيكچيان اثرى ظاهر نيست . تيرك هى بر او زده كه عيّاران و سالاران از جاى درآمدند و جنگ در گرفت . از قضا جنگ بر در بارگاه جزاير افتاد و كار بر آتش‌افروز تنگ شد . مىخواست كه قفس را بگذارد و بدر رود كه نعرهء اللّه اكبر پيادهء بگده‌دار از يك جانب برآمده كه بگده را از غلاف كشيده خود را بر آن جماعت زد . چون جزاير آن غوغا را شنيد از خيمه بيرون آمده ، بر كرگدن كوه‌پيكر سوار شده سر راه بر آن پياده گرفت و نعره‌اى كشيد كه : اى پيادهء مفلوك ! تو را چه افتاده است كه در اين شب تار ، سربازى براى عيّار اسكندر مىكنى ؟ همين لحظه كارى به روزگارت آورم كه در داستان‌ها باز گويند . كرگدن را پيش جهانيد و حمله بر آن دلاور كرد . آن پيادهء دلاور سنگ ناتراشيده‌اى از آب رودخانه برآورده‌اى را از بغل بيرون آورده چنان بر پيشانى كرگدن جزاير زده كه هر مغزى استاد قدرت در كاسهء سر او جا داده بود ، بر خاكدان دهر فروريخت . در آن اثنا دميدن صبح آغاز كرد و شب ظلمانى را به نور خود روشن كرد . آن مغلوبه در كار بود كه جنّيان تخت حضرت اسكندر را بر در بارگاه بر زمين نهادند . اما آتش‌افروز فرصت يافته از ميان بدر رفت . چون اسكندر داخل بارگاه شد آتش‌افروز قدوم به درون بارگاه نهاد و در برابر خسرو عالم‌گير سر فرود آورد و دعا و ثناى